این شعر را چند هفته قبل برای یک موضوعی شروع کردم ولی ناتمام ماند
دم دم صبح اسمان خندید
یک جواهر درون ان لغزید
پهنه دشت زر شد از نورش
بید مجنون کشید گیسویش
مرغکان به خنده شادی
پر کشیدند سوی هر بامی
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 11:47  توسط سیدمحمد مجابی
|

