
آقای سید علی مجابی در باره نظر اینجانب در خصوص مدیریت تحلیل طنز گونه جالبی کرده بودند اگر فرصت کردید بخوانید.
اما نکته ای که در باره مدیران وجود دارد تنها این نیست که راهشان را ادامه نمیدهند ویا بر خلاف نظرشان عمل می کنند بلکه در بعضی مواردی پدرشان را هم در می آورند
رفیق با صفایی داشتیم که یک وقتی مدیر عامل شرکت سهامی گوشت کشور بود واقعا کارهای ارزشمند و بدیعی را دنبال می کرد از جمله اولین کشتارگاه صنعتی در کشور را راه اندازی کرد ومدیر قابلی بود
پس از پایان مسولیتش مرتب به نهادهای مختلف احضار میشد یکبار در یکی از جلسات گفته بود من رییس قصابها بودم بنابر این داستان قصابی برایتان تعریف میکنم
یک روز قصابی درحال احتضار بوده شروع میکنه از همه حلالیت طلبیدن تا نوبت به گوسفند میرسه گوسفند میگه :حاجی منو کشتی عیب نداره حلال خدا بودم گوشتم را فروختی عیب نداره پوستم را باد کردی تا بکنی گذشتم ولی بخاطر اون مشت آخری که در دنبم زدی هیج وقت ازت نمی گذرم!

