تبليغاتX
روزنوشتهای سید محمد مجابی - گریه کردم

روزنوشتهای سید محمد مجابی

بالاترين Balatarin
آری گریه کردم، می گویند مرد گریه نمی کند !

وقتی مردی می گرید صورتش را می پوشاند ولی من با صدای بلند گریه کردم!

برای جوان ۱۹ ساله ای که با هزاران آرزو امروز زیر خروارها خاک آرمیده است .

برای پدری که برصورت یخ کرده پسرش بوسه زد .

برای مادری که هر روز پسرش را بدرقه کرد وبعد از آخرین بدرقه هنوز در اتتظار اوست.

آیا هرگز پدر بوده اید تا بدانید مرگ فرزند یعنی چه ؟آیا هرگز مادر بوده اید تا داغ فرزند را بفهمید؟

بغضم شکست وقتی بیاد جوانی افتادم که سه سال است ۱۷ سال دارد!

بغضم شکست وقتی بیاد بهنود شجاعی، جوان۱۷ ساله ای افتادم که برای صلح به قتلگاه رفت ودر یک اتفاق دستش به خونی آلوده شد که هرگز فکرش را نمی کرد .

او مادر ندارد

او هر روز مرگ را احساس می کند

آیا جوان بوده اید ؟آیا غرور جوانی را بیاد دارید ؟

سه سال است که صفحه گرامافونش گیر کرده !

سه سال است که می گوید:

 ایکاش تلفن زنگ نزده بود ایکاش برای صلح دادن به پارک نمی رفتم ایکاش مادرم نمرده بود

مادر کجایی

کسی نیست که به پای مادر احسان بیافتد ومن در کنج تنهایی فقط بیاد توام مادر

چرا ؟چرا سرنوشت این دو نوجوان این شد ؟چند نوجوان دیگر در چنین وضعی قرار دارند ؟چند نوجوان دیگر قرار است به این وضع دچار شوند ؟

دلم شکسته ای دوست هوای گریه دارم

خدا کند در این ۳۰ روز مهلت باقی مانده پدر ومادر امیر در قنوت نمازشان زمانی که می گویند :

 بسم الله الرحمن الرحیم

رحم وشفقت حضرت حق بر دلشان بنشیند و ومهر مادرانه وگذشت پدرانه آنان را در بزرگترین تصمیم زندگیشان راهبری کند .

دلم نمی خواست چیزی بنویسم ولی نوشتم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 8:29  توسط سیدمحمد مجابی  |