امروز در خانه مرحوم مهرداد رنح کش داستانی را نقل کردم:
شبی زن تنهایی خدا را در خواب می بیند وبه خدا می گوید :حدایا خیلی تنهام ترا بخدا یک روز به خانه من بیا !
خدا به او می گوید :فردا به خانه ات می آیم!
صبح زن از خواب بر می خیزد وبه شوق دیدار خدا خانه را آماده می کند ودر همین زمان درب بصدا در می آید .زن شتابان در را می گشاید وفقیری را می بیند که از او درخواست کمک دارد زن برآشفته او را می راند .تا شب این قضیه دو بار تکرار می شود.
زن که دیگر از آمدن خدا مایوس بوده به خواب می رود وخدا را در خواب می بیند وبا گله می گوید :چرا نیامدی ؟
خدا می گوید :سه بار آمدم و تو در را برویم نگشودی.
راستی ما چند بار خدارا خواستیم ودر را براو نگشودیم؟
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 1:57  توسط سیدمحمد مجابی
|

