قلیان و دل شکسته!
امروز کل خانواده بجز بنده به بیرون زدند .همسرم و مریم به اتفاق ورزشکاران باشگاه نیکان به دیدن یک آبشار رفتند و امیر محمود هم به کلاس ریاضی ! من هم تصمیم گرفتم به یاد دوران مجردی تا ظهر بخوابم وساعت ۱۲یا حتی ۵/۱ صبحانه شاهانه بخورم که ناگهان ساعت ۸ صبح تلفن همراهم زنگ زد. جواب ندادم ! چند دقیقه بعد تلفن خانه بصدا در آمد باز جواب ندادم ، رفت روی پیغام گیر و صدایی که تلاش داشت آرام باشد تا کسی را از خواب بیدار نکند ! گفت : محمد آقا ! میدانم خانه ای من تهرانم و می خواهم تورا ببینم اگر هم جواب ندی می آم خونتون !
این آخرین صحبت او چنان بدلم نشست که از ترس آمدنش به خانه فورا گوشی را برداشتم!
پس مدتی احوالپرسی ساعت ۹ صبح در فرحزاد قرار گذاشتیم تا صبحانه و قلیان بخوریم! چای شما خالی دو دوست دوران دبیرستان کلی باهم گپ زدیم و یاد آوری شیطتنهایمان را کردیم و یاد دوستان عزیزی را کردیم که هر کدام را بگونه ای از دست دادیم ، چه آنهایی که شهید شدند چه آنهایی که در تصادف ویا درگیری کشته شدند چه آن دوستانی که خودکشی کردند و یا حتی آنهایی که از ایران رفته اند.
دوستم همینطور که مرتب صحبت می کرد و پکهای عمیقی به قلیان می زد گفت: مدتی است دجار ناراحتی قلبی شدم و تحت درمانم!
نگاهی به او کردم، فورا گفت : می خواهی بگویی چرا قلیان می کشم!
گفتم : نه اصلا ، فقط از مشکلی که برایت پیش آمده متعجبم.
گفت: مشکل این است که دل مرا می شکنند و بعد می گویند قلیان نکش برایت ضرر دارد!
این آخری را چنان با لهجه شیرین قزوینی بیان کرد که من هم به ناچار با همان لهجه ولی نه شیرین گفتم: که ببم تو هم کله صبح بیای منه زاوراه کنی!
اما خیلی خوشحال شدم که توانستم گوشی برای شنیدن حرفهای او باشم. واقعا مگر ما چقدر عمر می کنیم که اینقدر بی آنکه بخواهیم باعث آزار عزیزانمان می شویم.
یاد شعر زیبایی افتادم که زمان تمرین خط می نوشتم:
دل شکسته به ساز شکسته می ماند که با نوازش دستی برآورد فریاد
