دیشب یه کمی مردم
دیشب برای چندمین بار تا آستانه زیارت حضرت عزراییل رفتم .
امشب قرار است دوست خوب وبلاگی جناب جسد خیس به منزل ما بیایند . چون امروز خیلی گرفتارم دیشب برای خرید رفتیم و ساعت ۲ صبح کارها که تمام شد چند عدد بادام هندی خوردم که چشمتان روز بد نبیند یکی از آنها داخل نای بنده گیر کرد و بیش از ۲ دقیقه نفس من کاملا بند آمد ! همسرم ساحل با نهایت مهربانی و لطف ضربات بسیار سنگینی به پشت من زد تا شاید نجات یابم !
البته خدا خواست و بعد از ۲ دقیقه توقف نفس کشیدن راه نفس باز شد!
نتیجه اخلاقی مراقب چند چیز باشید :
نفس کشیدن! بادام هندی! ضربات سنگین!! و.....
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 12:7  توسط سیدمحمد مجابی
|
