این شعر را چند هفته قبل برای یک موضوعی شروع کردم ولی ناتمام ماند
دم دم صبح اسمان خندید
یک جواهر درون ان لغزید
پهنه دشت زر شد از نورش
بید مجنون کشید گیسویش
مرغکان به خنده شادی
پر کشیدند سوی هر بامی
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 11:47  توسط سیدمحمد مجابی
|
بعضی وقتها ادم احساس میکنه که تنهای تنهاست .در ان لحظه واقعا ادم کم میاره شاید در ان لحظه این جمله خیلی ارامش بخش وقدرت بخش باشد که: فاذکرونی اذکرکم
فراوان مرا ذکر سازید و یاد که من هم کنم یادتان ای عباد
+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 17:19  توسط سیدمحمد مجابی
|
از زمان کودکی شنیدیم هر وقت شهابی را دیدیم فورا ارزو کنیم این هفته قرار است اسمان شهاب باران بشه -چه ارزویی داری -فرصت را از دست نده
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 11:40  توسط سیدمحمد مجابی
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 14:41  توسط سیدمحمد مجابی
|
مدتی بود دلم میخواست وبلاگی را ایجاد کنم تا اینکه امروز با همت اقای فرازنده توانستم برای این کار وقت بگذارم.امیدوارم بتوانم در این کار فعال باشم .
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 14:33  توسط سیدمحمد مجابی
|
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 12:28  توسط سیدمحمد مجابی
|